آخه این چه استوریه که گذاشتی
لعنتی آخه تو یه دورانی مرد رویاهای من بودی،هنوزم هستی
چرا اینجوری شد؟ من هنوزم دوستت دارم . نه درست نگفتم.مغزم با این مبحث کناراومده که من و تو مال هم نیستیم.اما نمیتونه هیچکس و به عنوان جایگزینت بپذیره. من نمیتونم لعنتیییی.
میترسم دیگه عاشق نشم. میترسم عشقت از سرم نپره.
دیشب عظیم ازم خواهش کرد بهش فرصت بدم.اما نتونستم. بهش گفتم من تو گذشتم گیر کردم. میدونم خورد شد. برگشت گفت من و میخوای؟ گفتم یعنی چی ؟ گفت زنم میشی ؟ موندم. فکر نمیکردم واقعا من و بخواد. گفتم چی شد یهو؟ این از کجا اومد؟ گفت از همه جا. گفت نمیتونم دوستت داشته باشم و باهات چت کنم اما بدونم تو تو بغل یکی دیگه قاره بخوابی. هنگ کردم. گفتم دوستم نداری.اگه داشتی تو اون مدت که نبودم سراغم و میگرفتی و پیام میدادی. گفتم تو فقط وابستم شدی. گفت تو از کجا میدونی دوست نداشتم. از همه جا که بلاکم کرده بودی،چطور پیام میدادم؟ گفتم مطمین باش که دوستم نداری. گفت چطور باید عشق و علاقه و بهت ثابت میکردم وقتی هربار گفتم بیام اونجا همو ببینیم گفتی نه،گفتم با خواهرم حرف بزنم که باهات حرف بزنه گفتی نه،گفتم قضیت و برای خانوادم بگم گفتی نه. گفتم شمارتو بده زنگ بزنم حرف بزنیم گفتی نه . من چطور باید عشقم و بهت ثابت میکردم ؟ دیدم من خیلی بد کردم . فهمیدم مردای بالای ۳۰ سال هم احساس دارن و ممکنه عاشق بشن. گفت نمیدی شمارتو؟ گفتم نه.گفت اعتماد نداری بهم. گفتم بحث اعتماد نیست من ضربه خوردم و هنوز با خودم کنار نیومدم.
میدونی عزیزم ، من هنوزم ته قلبم یه گوشه ای عاشق توعم. نمیدونم چرا اما هنوز بهت وفادارم. از اون موقع تا الان قلبم واسه هیچکس مثل تو نزده. من یکبار عشق و تجربه کردم. من بلد نیستم دیگه عاشق بشم. از وقتی اومدی برام عادی تر شدی . مغزم نرسیدن بهت و جامعا پذیرفته و به همین علت هم هیچکدوم از عکساتو لایک نمیکنه اما قلبم خر تر از این حرفاست. داره واسه خودش یکه تازی میکنه و کمون میکنه که برنده این قصه اونه. قلبم تا فرمان شده و واسه خودش داره فرمانروایی میکنه . اما دلش خوشه. من نمیزارم با زندگیم بازی کنه. من درستش میکنم . من این نفس و حبس میکنم تو سینم تا روزی که این نوشته هام به دستت برسه. فقط کاشکی بعد از مردنم تو اینارو به یه نحوی بخونی.
مخاطب تمام این نوشته هام تویی.
مراقب خودت باش.
فردی ملقب به نفس
برچسب:
نویسنده: پرهام موسویپور