دومین دیدار

خرید بک لینک

امکانات وب

مدت ها بود که ما به خونه جدیدمون اومده بودیم اما دیگه با اون پسر هیچ برخوردی نداشتم.تا تابستون رسید و مدارس تعطیل شد.اون سال مادربزرگم اینا رفته بودم مکه و ما هم تو اون مدت رفتیم و خونه اونا زندگی کردیم تا اونا برگردن.وقتی اومدن ماهم برگشتیم خونه خودمون . تو دورانی که ما نبودیم من متوجه شدم که بچه های ساختمونمون با هم دوست شده بودن و بعدازظهر ها باهم میرفتن توی پارکینگ بازی.یه روز صداشون از توی پارکینگ میومد و من تو فکر این بودم که کاشکی میشد منم برم و باهاشون بازی کنم. تو همین موقع زنگ در خونمون رو زدن.مامانم در و باز کرد .من پست در قایم شده بودم و میشنیدم که چی میگن.همون پسر همسایمون بود،اومده بود سراغ من تا برم و باهاشون بازی کنم.تو اون موقع انگار دنیا رو به من داده بودن.منم سریع آماده شدم تا برم پیششون.وقتی رفتم دیدم علاوه بر اون و خواهرش یه پسر دیگه هم بود که بعداً فهمیدم من و اون پسره که اومده بود سراغم هم سن بودیم (هر دو متولد مهر ماه)و اون پسر دیگریه یکسال از ما کوچیکتر بود و خواهرش هم که دو سال بزرگتر بود.قرذ. های ما از اون روز شروع شد.هرروز صبح ها ساعت ۱۰ و بعد از ظهر ها ساعت ۴قرارمون بود که بریم پارکینگ و باهم بازی کنیم.و کم کم این قرار ها باعث وابستگی هرچه بیشتر من به اون شد . تا جایی که اگه یکروز اونا نمیومدن سراغ من ،من میرفتم سراغشون تو این مابین مامان هامون هم باهم آشنا شدن و دیگه اگه ماهم نمیرفتیم پارکینگ ،تو مهمونی های بعداز ظهری مامانامون همدیگه رو میدیدیم و میرفتیم تو اتاق خوابامون و با هم بازی میکردیم.

همون موقع ها من فهمیدم که چقدر به رنگ سبز یشمی علاقه دارم و بعد از چندسال تازه متوجه شدم که علت علاقم، از رنگ چشم های اون نشأت میگیره. من الان هنوزم که هنوزه عاشق رنگ سبز یشمی هستم و بیشتر لباس هام اون رنگیه.

یادش بخیر یادمه یه روز رنگ لباسش سبز چهارخونه بود و وقتی اومد تا بریم بازی بهش گفتم این لباست رو بیشتر بپوش.گفت چرا؟

گفتم چون به رنگ چشمات خیلی میاد.هیچی نگفت فقط یه لبخند زد اما من هنوزم با دیدن پیرهن سبز یاد اون میفتم.


جمعه هجدهم فروردین ۱۴۰۲0:48Nafas


شب نوشته ها...

ما را در سایت شب نوشته ها دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 49 تاريخ: شنبه 26 فروردين 1402 ساعت: 14:33

صفحه بندی