
دیگه این شده بود عادتمون که هم دیگه رو هر روز میدیدیم ،یه بار رفتیم کرانچی فلفی گرفتیم و نشستیم تو پارکینگ و شروع کردیم به خوردن اما چون خیلی تند بود آب هم آوردیم و در حین اینکه داشت آب رو با بطری سر میکشید یه خاطره خنده دار تعریف کردم و یکدفعه خندش گرفت و نتونست خندش رو کنترل کنه واسه همین هرچی آب تو دهنش بود پاشید رو سروصورت من و بعدش هم کلی معذرت خواهی کرد اما من خودم اینقدر از این اتفاق خندم گرفته بود که کلا فراموش کرده بودم الان تمام محتویات دهنش رو صورت من پخش شده.یادمه یکروز هم طبق معمول ...
ادامه مطلب